من + من = منم

غربت را نباید در شهری غریب یادرگم شدن لحظه های آشنا

جستجو کرد.

هر گاه عزیزت نگاشو به دیگری تعارف کرد

 آنگاه تو غریبی...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱۳ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط من + من = منم نظرات ()

رد شدی و ...... 

 هنوز هم.....

با اینکه تو را ، بارها و بارها.....

از چشمان من خوانده بود

افتاد !

من نامرد نیستم

داوطلبانه ، می افتم

از چشمت

از دهنت

وآنقدر به یادت نمی آیم

تا

از صمیم قلب

حذف شوم ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱۳ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط من + من = منم نظرات ()

The last time I cried

آخرین باری که گریه کردم

I was sitting home and it was deep in the night

دیرهنگام شب بود و من توی خانه ام نشسته بودم 

Staring at the shadows and a flickering lights

و به سایه ها و سوسوی نورها خیره شده بودم

Giving all that I had to take them away

حاضر بودم هر چه دارم بدهم تا آنها را از خود دور کنم

Giving all that I had to make them pay

حاضر بودم هر چه دارم بدهم تا آنها را وادار کنم تقاص پس دهند

The last time I cried

مردمی را در گذشته های دور در قطار می دیدم

I could see the people long ago in the train

که منتظر بودند سربازها همه آنها را در قطار بگذارند

Waiting as the soldiers put them all on a train

دستانشان روی میله ها بود و چشمانشان پر از اشک

And the hands on the bars, the eye s full of tears

و گفته شان همان حرف هزاران ساله بود :

And the word  is the same, for a thousand years

آی خدایا خدایا !!!

Eli Eli Lama, oh lord, You have forsaken me

آیا تو ما را رها کرده ای ؟

Eli Eli Lama, oh lord, You have forsaken me

Eli Eli Lama, oh lord, You have forsaken me

The last time I cried

آخرین باری که گریستم

I could not believe it when I held on a face

باورم نمی شد وقتی چهره ای را دیدم

Staring  at the soldier with his gun in the rain

که به سربازی که با تفنگش در باران ایستاده بود ، خیره شده بود

It was the face of a child, my child here asleep 

آن چهره یک کودک بود ، کودک من که اینجا خوابیده است

And the soldier who smiled, The man was me

و سربازی که لبخند می زد ، آن مرد من بودم

Eli Eli Lama, oh lord, You have forsaken me

خدایا خدایا  تو من را تنها گذاشته ای

 

Eli Eli Lama, oh  my lord, have You  forsaken me

خدایا خدایا آیا من را تنها گذاشته ای ؟

The last time I cried, the last time I cried

The last time I cried, the last time I cried

The last time I cried, the last time I cried

The last time …

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٥ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط من + من = منم نظرات ()

دلم گاهی برای خودم تنگ می شود و برای خود می گریم

گاه دلم برای خود می سوزد و دست نوازش برسر کودک یتیم دلم میکشم.

گاهی دلم دور از چشم خدا کمی کفر می گویدوزمانی دزدانه به دلی خیره می شود.

گاهی دلم محوترین لبخندها را می زند و اندکی بعد آرامتر از نگاهی می شکند.

وقتی از همه می گریزم تنها ترین همنشین تنهاییهایم میشود.

اما دلم هر چه هست برای لحظه رسیدن تنگ است...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٩ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط من + من = منم نظرات ()

 

...و جاده عروسم می شود
از همه چیز عریان شدم جز غرور،
پس بدان تکیه خواهم کرد
و او خرسندم می کند؛
و نیازهایم را سیراب؛
... با خاکی در گلو در آتش تمنا می سوزم.
تنها دانش است که می اندوزم
و تو در این بازی برده خواهی ماند...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۸ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط من + من = منم نظرات ()

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند

پرهایش سفید می ماند،

 ولی قلبش سیاه میشود.

 دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱٠ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط من + من = منم نظرات ()

ای دل خسته، سکوت شب را به یاد دوست در تشویش آزرده سپری کن

 

 

 

که چنین است رسم روزگار

 

 

 

 حتی باران هم افسانه های زیبا و ابرهای فراری آسمان ذهن شلوغت را،

 

 

 

به تمسخری بس فراخ و عمیق با بازی روزگار می سنجند

 

 

 

و هرگز تو را نمی بینند که چگونه خاطری چنگ خورده را

 

 

 

به حراج گذاشته ای

 

 

 

حراجی که خریداری ندارد و تو تنها .........

 

 

 

به امید دیدار او در ..........

 

 

 

تلاطمی به وقفه شمارش خلق را تکرار می کنی.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ توسط من + من = منم نظرات ()

نشانی از تو ندارم

 اما نشانی ام را برای تو می نویسم

 درعصرهای انتظار

،به حوالی بی کسی قدم بگذار!

خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو!

. کلبه ی غریبی ام را پیدا کن،

 کناربیدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهای رنگی ام!

 درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو!

 حریر غمش را کنار بزن مرا می یابی

 رهگذری بودم که میگذشت.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٦ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط من + من = منم نظرات ()


Design By : Pichak