من + من = منم
غربت را نباید در شهری غریب یادرگم شدن لحظه های آشنا جستجو کرد. هر گاه عزیزت نگاشو به دیگری تعارف کرد آنگاه تو غریبی... رد شدی و ...... هنوز هم..... با اینکه تو را ، بارها و بارها..... از چشمان من خوانده بود افتاد ! من نامرد نیستم داوطلبانه ، می افتم از چشمت از دهنت وآنقدر به یادت نمی آیم تا از صمیم قلب حذف شوم ... The last time I cried آخرین باری که گریه کردم I was sitting home and it was deep in the night دیرهنگام شب بود و من توی خانه ام نشسته بودم Staring at the shadows and a flickering lights و به سایه ها و سوسوی نورها خیره شده بودم Giving all that I had to take them away حاضر بودم هر چه دارم بدهم تا آنها را از خود دور کنم Giving all that I had to make them pay حاضر بودم هر چه دارم بدهم تا آنها را وادار کنم تقاص پس دهند The last time I cried مردمی را در گذشته های دور در قطار می دیدم I could see the people long ago in the train که منتظر بودند سربازها همه آنها را در قطار بگذارند Waiting as the soldiers put them all on a train دستانشان روی میله ها بود و چشمانشان پر از اشک And the hands on the bars, the eye s full of tears و گفته شان همان حرف هزاران ساله بود : And the word is the same, for a thousand years آی خدایا خدایا !!! Eli Eli Lama, oh lord, You have forsaken me آیا تو ما را رها کرده ای ؟ Eli Eli Lama, oh lord, You have forsaken me Eli Eli Lama, oh lord, You have forsaken me The last time I cried آخرین باری که گریستم I could not believe it when I held on a face باورم نمی شد وقتی چهره ای را دیدم Staring at the soldier with his gun in the rain که به سربازی که با تفنگش در باران ایستاده بود ، خیره شده بود It was the face of a child, my child here asleep آن چهره یک کودک بود ، کودک من که اینجا خوابیده است And the soldier who smiled, The man was me و سربازی که لبخند می زد ، آن مرد من بودم Eli Eli Lama, oh lord, You have forsaken me خدایا خدایا تو من را تنها گذاشته ای Eli Eli Lama, oh my lord, have You forsaken me خدایا خدایا آیا من را تنها گذاشته ای ؟ The last time I cried, the last time I cried The last time I cried, the last time I cried The last time I cried, the last time I cried The last time … دلم گاهی برای خودم تنگ می شود و برای خود می گریم گاه دلم برای خود می سوزد و دست نوازش برسر کودک یتیم دلم میکشم. گاهی دلم دور از چشم خدا کمی کفر می گویدوزمانی دزدانه به دلی خیره می شود. گاهی دلم محوترین لبخندها را می زند و اندکی بعد آرامتر از نگاهی می شکند. وقتی از همه می گریزم تنها ترین همنشین تنهاییهایم میشود. اما دلم هر چه هست برای لحظه رسیدن تنگ است... ...و جاده عروسم می شود وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است ای دل خسته، سکوت شب را به یاد دوست در تشویش آزرده سپری کن
که چنین است رسم روزگار
حتی باران هم افسانه های زیبا و ابرهای فراری آسمان ذهن شلوغت را،
به تمسخری بس فراخ و عمیق با بازی روزگار می سنجند
و هرگز تو را نمی بینند که چگونه خاطری چنگ خورده را
به حراج گذاشته ای
حراجی که خریداری ندارد و تو تنها .........
به امید دیدار او در ..........
تلاطمی به وقفه شمارش خلق را تکرار می کنی. نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم درعصرهای انتظار ،به حوالی بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو! . کلبه ی غریبی ام را پیدا کن، کناربیدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهای رنگی ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن مرا می یابی رهگذری بودم که میگذشت.
از همه چیز عریان شدم جز غرور،
پس بدان تکیه خواهم کرد
و او خرسندم می کند؛
و نیازهایم را سیراب؛
... با خاکی در گلو در آتش تمنا می سوزم.
تنها دانش است که می اندوزم
و تو در این بازی برده خواهی ماند...
| Design By : Pichak |
