من + من = منم
ای دل خسته، سکوت شب را به یاد دوست در تشویش آزرده سپری کن
که چنین است رسم روزگار
حتی باران هم افسانه های زیبا و ابرهای فراری آسمان ذهن شلوغت را،
به تمسخری بس فراخ و عمیق با بازی روزگار می سنجند
و هرگز تو را نمی بینند که چگونه خاطری چنگ خورده را
به حراج گذاشته ای
حراجی که خریداری ندارد و تو تنها .........
به امید دیدار او در ..........
تلاطمی به وقفه شمارش خلق را تکرار می کنی.
نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ساعت
٧:٤٦ ب.ظ توسط من + من = منم نظرات ()
| Design By : Pichak |
